چی می شد دیگه هرگز شکو فا شدن گلی رو نمی دیدیم چرا که وقتی خدا بارون فرستاده بود گله کردیم .
چی می شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دریغ می کرد چرا که ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ کردیم.
چی می شد اگه خدا امروز به حرفهامون گوش نمی داد چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نکردیم.
چی می شد اگه خدا خواسته هامونو بی پاسخ می گذاشت چون فراموشش کردیم.
زند... اما وقتی قطار به راه افتاد سنگباران می شود... این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد
اجتماع شدم دیدم این قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن
است مورد احترام است... تا ساکت است مورد تعظیم و تبجیل است. اما همینکه به راه افتاد و یک قدم
برداشت نه تنها کسی کمکش نمیکند، بلکه سنگ است که بطرف او پرتاب میشود و این نشانه یک
جامعه مرده است. ولی یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که: متکلم هستند نه ساکت
، متحرکند نه ساکن، باخبرترند نه بیخبرتر.
- دکتر مطهری
اینم بهار نارنج و یاس رازقی دادن دمشون گرم
![]()
اینو عسل واسمون دادهههههههههههههههه
آیا سقفی بالای سرت هست؟
نانی برای خوردن
لباسی برای پوشیدن
و ساعتی برای خوابیدن داری؟آری
نامی برای خوانده شدن
کتابی برای آموختن
و دانشی برای یاد دادن داری؟آری
بدنی سلامت برای برداشتن سبد یک پیر زن.
سخنی برای شاد کردن یک کودک
دهانی برای خندیدن و خنداندن داری؟آری
لحظه ای برای حس کردن
قلبی برای دوست داشتن
و خدایی برای پرستیدن داری؟آری
پس خوشبختی بسیار خوشبخت.
روش نميشد بگه چوپانم ميگه نمايشگاه بره دارم.
راستی نظر فراموش نشه
ميشه دو تيم. همه خانوادش ميميرن ميشه تيم ملي.
ـ يه دو قلو بعد 9 ماه بدنيا نميان ! ميرن سونوگرافي ميبينن
پسره بند نافشو انداخته دور گردن دختره ميگه :
جووووووون داداش اگه بذارم لخت بري بيرون.
نظر یادتون نره![]()
چه تنگنای سختی است!
یک انسان یا باید بماند یا برود.
و این هر دو
اکنون برایم از معنی تهی شده است.
و دریغ که راه سومی هم نیست!
من در کلبه فقیرانه خود چیزی را دارم
که تو در عرش کبریایی خود نداری
من چون تویی دارم
وتو چون خود نداری
"امام سجاد (ع) "
حتما نظر بدید...
قدر دستهایم را بیشتر دانستم و قدر چشم هایم را
وتازه فهمیدم چه شکوهی دارد ایستادن بروی دو پا
آن لحظه که به زمین خوردم.
درگذرکاه زمانه خیمه شب بازی دهر با همه تلخی وشیرینی خود میگذرد
این فقط خاطرههاست كه چه شيرين وچه تلخ
دست ناخورده به جا ميماند.
چهار فصلش همه آراستگیست من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی است من چه می دانستم
سبزه پژمرد از بی آبی سبزه یخ میزند از سردی دی
من چه می دانستم دل هر کس دل نیست
قلب ها صیقلی از آهن و سنگ
قلب ها بی خبر از عاطفه اند
سخن از مهر تو و جور من نیست
سخن از متلاشی شدن دوستی ست
و عبث بودن پندار سرورآور مهر...
چندین سال پیش، دختری نابینا زندگی می کرد که به خاطر نابینا بودن از خویش متنفر بود.او از همه نفرت داشت الا نامزدش.روزی، دختر به پسر گفت که اگر روزی بتواند دنیا را ببیند ، آن روز ،روز ازدواجشان خواهد بود. تا این که سرانجام شانس به او روی آورد و شخصی حاضر شد تا یک جفت چشم به دختر اهدا کند. آن گاه بود که توانست همه چیز، از جمله نامزدش را ببیند. پسر شادمانه از دختر پرسید:آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده؟ دختر وقتی که دید پسر نابیناست، شوکه شد!بنابراین در پاسخ گفت:"متاسفم، نمی تونم باهات ازدواج کنم، آخه تو نابینایی ." پسر در حالی که به پهنای صورتش اشک می ریخت، سرش را پایین انداخت و از کنار تخت دختر دور شد.بعد رو به سوی دختر کرد وگفت:"بسیار خوب،فقط ازت خواهش می کنم مراقب چشمان من باشی."
راستش این اسم شاید بی معنا باشه ولی واسه منو محمد خیلی با
حال بود میدونی اگه بخوام معنیشو بگو شاید که نه ۱۰۰ در صد دیگه
وبلاگ حال نمیده راستی اگه اسم جالبی به نظرت هست خوشحال می شیم که بگیییی ممممممنننننننوووووونن
شکلک های یاهو مسنجر از دید شاعران ایرانی
ز جان شيرينتري اي چشمهي نوش
سزد گر گيرمت چون جان در آغوش
نظامي
من نمی دانم
و همین درد مرا سخت میآزارد
که چرا انسان، این دانا، این پیغمبر در تکاپوهایش
چیزی از معجزا آن سوتر ره نبرده است
به اعجاز محبت!
چه دلیلی دارد؟ چه دلیلی دارد؟
که هنوز مهربانی را نشناخته است؟
و نمیداند در یک لبخند چه شگفتیهایی پنهان است!
من بر آنم که در این دنیا خوب بودن- به خدا سهلترین کار است
ونمیدانم که چرا انسان، تا این حد با خوبی بیگانه است؟
و همین درد مرا سخت آزرده است.
سلام دوستان یه وقتایی ادما خیلی دلشون میگیره اما جرعت بیانشو ندارن که بگن برای چی و از جیه که دلشون گرفته بنظر من تو اون لحظه بهترین کار اینه که بشینیو یه شعر باحال واسه دلت زمزمه کنی من که اینجوری خیلی سبک می شم
راستی منو محمدم دیگه فارغ شدیم منظورم توو درسه
چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود ، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکویت نیز خرید.
او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.
در کنار او یک بسته بیسکویت بود و در کنارش مردی نشسته بود و داشت روزنامه می خواند.
وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت ، متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.
پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شاید اشتباه کرده باشد.»
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکویت برمی داشت ، آن مرد هم همین کار را می کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد.
وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود ، پیش خود فکر کرد:
«حالا ببینم این مرد بی ادب چه کار خواهد کرد؟»
مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد.
این دیگه خیلی پررویی می خواست!
او حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست ، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.
وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست ، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساکش قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکویتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد!!
از خودش
بدش آمد . . .
یادش رفته بود که
بیسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بیسکویتهایش را با او تقسیم کرده بود ، بدون آنکه عصبانی و برآشفته شده باشد
اگه تیپ بزنیم بریم سره کار
میگن:ببینم با کی قرار داری؟
اگه لباسهای معمولی بپوشیم
مگن:تو اصلا سلیقه نداری
اگه زیاد بگیم دوست دارم
میگن باز چه نقشه ای تو سرته
اگه نگی دوست دارم
میگن پای کسه دگه ای وسطه
اگه زیاد بهشون زنگ بزنیم میگن به من اعتماد نداری
اگه زنگ نزنیم
میگن انگار سرت خیلیشلوغه
اگه تو خونه زیادبخندیم
میگن دیوونه شدی
اگه کم بخندیم
میگن زهرمار
اگه شام بخواهیم
میگن فقط فکر شکمشه
اگه شام نخواهیم
میگن ذلیل مرده شام با کی کوفت کردی
خانم ها مثل رادیو هستند:
هرچه میخواهند میگویند ولی هر چه بگویی نمیشنوند
خانم ها مثل شبکه اینترنت هستند:
از هر موضوعی یک فایل اطلاعاتی دارند
خانم ها مثل چسب دوقلو هستند:
اگه دستشان با گوشی مخلوط شددیگر باید سیم را برید
خان مها مثل موتور گازی هستند:
پرسر وصدا"کم سرعت"کم طاقت
خانم ها مثل رعد وبرق هستند:
اول برق چشماشون میرسه بعد رعد صداشون
خانم ها مثل لیمو شیرین هستند:
اول شیرین وبعد تلخ میشوند
خانم ها مثل موبایل هستند:
هر وقت کار مهمی داری در دسترس نیستند
خانم ها مثل گچ هستند:
اگر چند دقیقه مدارا کنیدآنچنان سخت میشوند که هیچ شکلی نمیگیرند
خام ها مثل فلزیاب هستند:
هر گاه از نزدیک طلا فروشی رد میشوند عکس العمل نشان وی دهند
این مطلب را farinaz برام فرستاده.
مردی دیروقت، خسته و عصبانی از سر كار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید كه در انتظار او بود.
بابا ! یك سوال از شما بپرسم؟
بله حتماً. چه سوال؟
بابا شما برای هر ساعت كار چقدر پول می گیرید؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد : « این به تو ربطی نداره. چرا چنین سوالی می پرسی؟ »
فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت كار چقدر پول می گیرید؟
اگر باید بدانی می گویم. 20 دلار.
پسر كوچك در حالی كه سرش پایین بود، آه كشید. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : « می شود لطفا 10 دلار به من قرض بدهید؟»
مرد بیشتر عصبانی شد و گفت :« اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود كه پولی برای خرید اسباب بازی از من بگیری، سریع به اتاقت برو و فكر كن كه چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز كار می كنم و برای چنین رفتارهای كودكانه ای وقت ندارم. »
پسر كوچك آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد.
بعد از حدود یك ساعت مرد آرامتر شد و فكر كرد كه شاید با پسر كوچكش خیلی خشن رفتار كرده است. شاید واقعا او به 10 دلار برای خرید چیزی نیاز داشته است. بخصوص اینكه خیلی كم پیش می آمد پسرك از پدرش پول درخواست كند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.
خواب هستی پسرم؟
نه پدر بیدارم.
من فكر كردم پاید با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولانی بود و ناراحتی هایم را سر تو خالی كردم. بیا این هم 10 دلاری كه خواسته بودی.
پسر كوچولو نشست خندید و فریاد زد : « متشكرم بابا » بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر چند اسكناس مچاله بیرون آورد.
مرد وقتی دید پسر كوچولو خودش هم پول داشته دوباره عصبانی شد و گفت :« با اینكه خودت پول داشتی چرا دوباره تقاضای پول كردی ؟ »
بعد به پدرش گفت : « برای اینكه پولم كافی نبود، ولی الان هست. حالا من 20 دلار دارم. آیا می توانم یك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ چون دوست دارم با شما شام بخورم ...
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .
پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...
حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند
و مرگي عطا كن كه از مردنم پشيمان نباشم و انسان همان گونه
مي ميرد كه زندگي كرده است . ( دكتر علي شريعتي )
با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های
آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید ند با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی
ترین موج تمنای دلم گفتی: دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی و من تنها برای دیدن
زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم.
این بود آخرین حرفت و رفتی....!
دختر خانووووما از دست ندید
ضرررررررررررررر میکنیداااااا
ادامه مطب را ببینید
ادامه مطلب را بخونید
—————————
**جرج آلن: اگر كسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با كلماتي كه ناگفته ميمانند، ميشكنند
—————————
**ميان انسان و شرافت رشته باريكي وجود دارد و اسم آن قول است . توماس براس