تبليغاتX
دزدی اصفهانی
قال موسى (عليه السلام):
الهى اريد قربك، قال: قربى لمن استيقظ ليلة القدر، قال:
الهى اريد رحمتك، قال: رحمتى لمن رحم المساكين ليلة القدر، قال:
الهى اريد الجواز على الصراط، قال: ذلك لمن تصدق بصدقة فى ليلة القدر، قال:
الهى اريد من اشجار الجنة و ثمارها، قال: ذلك لمن سبح تسبيحه فى ليلة القدر، قال:
الهى اريد النجاة من النار، قال: ذلك لمن استغفر فى ليلة القدر، قال:
الهى اريد رضاك، قال: رضاى لمن صلى ركعتين فى لية القدر.

ترجمه:
خداوندا! مى‏خواهم به تو نزديك شوم، فرمود: قرب من از آن كسى است كه شب قدر بيدار شود، گفت: خداوندا! رحمتت را مى‏خواهم، فرمود: رحمتم از آن كسى است كه در شب قدر به مسكينان رحمت كند: گفت: خداوندا! جواز گذشتن از صراط را از تو مى‏خواهم فرمود: آن، از آن كسى است كه در شب قدر صدقه‏اى بدهد. گفت‏خداوندا! از درختان بهشت و از ميوه‏هايش مى‏خواهم، فرمود: آنها از آن كسى است كه در شب قدر تسبيحش را انجام دهد گفت: خداوندا! رهايى از جهنم را مى‏خواهم، فرمود: آن، از آن كسى است كه در شب قدر استغفار كند: گفت‏خداوندا خشنودى تو را مى‏خواهم، فرمود: خشنودى من از آن كسى است كه در شب قدر دو ركعت نماز بگذارد.
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 22:27  توسط مصطفی  | 

چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده چرا که دیروز ما وقت نکردیم ازش تشکر کنیم.

چی می شد دیگه هرگز شکو فا شدن گلی رو نمی دیدیم چرا که وقتی خدا بارون فرستاده بود گله کردیم .
 

 چی می شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دریغ می کرد چرا که ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ کردیم.

چی می شد اگه خدا امروز به حرفهامون گوش نمی داد چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نکردیم.

چی می شد اگه خدا خواسته هامونو بی پاسخ می گذاشت چون فراموشش کردیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 21:46  توسط مصطفی  | 

از کودکی همیشه این سوال برایم مطرح بود که: چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی به او سنگ نمی

زند... اما وقتی قطار به راه افتاد سنگباران می شود... این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد

اجتماع شدم دیدم این‏ قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن‏

است مورد احترام است... تا ساکت است مورد تعظیم و تبجیل است. اما همینکه به راه افتاد و یک قدم

برداشت نه تنها کسی کمکش نمی‏کند، بلکه‏ سنگ است که بطرف او پرتاب می‏شود و این نشانه یک

جامعه مرده است. ولی یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که: متکلم هستند نه‏ ساکت

، متحرکند نه ساکن، باخبرترند نه بی‏خبرتر.
- دکتر مطهری

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 21:42  توسط مصطفی  | 

عشقت را می ستایم... یعنی تو هم به اندازه ی من دلتنگ می شوی؟ باور کنم که این طبیعیست؟!

اینم بهار نارنج و یاس رازقی دادن دمشون گرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 21:40  توسط مصطفی  | 

مي ترسم از باران كه رنگ خون بگيرد
آئينه ها زنگار روز افزون بگيرد
از بس كه گنديده ست دل در سينه هامان
شايد تمام شهر را طاعون بگيرد
فرقي ندارد ، خشك و تر با هم بسوزد
وقتي كه آه يك دل محزون بگيرد
مي دانم از من هيچ كس ديوانه تر نيست
تا شعرهايش ماتم مجنون بگيرد
اي رود ،باور كن كه دريا مقصد توست
نگذار جانت را تب هامون بگيرد  

اینو عسل واسمون دادهههههههههههههههه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 22:1  توسط مصطفی  | 

 

آیا سقفی بالای سرت هست؟

نانی برای خوردن

لباسی برای پوشیدن

و ساعتی برای خوابیدن داری؟آری

نامی برای خوانده شدن

کتابی برای آموختن

و دانشی برای یاد دادن داری؟آری

بدنی سلامت برای برداشتن سبد یک پیر زن.

سخنی برای شاد کردن یک کودک

دهانی برای خندیدن و خنداندن داری؟آری

لحظه ای برای حس کردن

قلبی برای دوست داشتن

و خدایی برای پرستیدن داری؟آری

پس خوشبختی بسیار خوشبخت.

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 مرداد1388ساعت 18:36  توسط محمد  | 

 يه روز يه پسره ميره خواستگاري.بهش ميگن چيكاره اي

روش نميشد بگه چوپانم ميگه نمايشگاه بره دارم.

راستی نظر فراموش نشه

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 18:4  توسط محمد  | 

ـ يه تركه باباش مي‌ميره ميشه يتيم. مامانش مي‌ميره

 ميشه دو تيم. همه خانوادش مي‌ميرن ميشه تيم ملي.

ـ يه دو قلو بعد 9 ماه بدنيا نميان ! ميرن سونوگرافي ميبينن

 پسره بند نافشو انداخته دور گردن دختره ميگه :

جووووووون داداش اگه بذارم لخت بري بيرون.

نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 16:46  توسط محمد  | 

 

چه تنگنای سختی است!

یک انسان یا باید بماند یا برود.

و این هر دو

اکنون برایم از معنی تهی شده است.

و دریغ که راه سومی هم نیست!

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 تیر1388ساعت 14:36  توسط محمد 

    خدایا !

               من در کلبه فقیرانه خود چیزی را دارم

               که  تو  در  عرش  کبریایی خود نداری

                                             من چون تویی دارم

                                             وتو چون خود نداری

                                                               "امام سجاد (ع) "

حتما نظر بدید...

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 تیر1388ساعت 19:24  توسط محمد  | 

قدر دستهایم را  بیشتر دانستم و  قدر  چشم هایم را

  وتازه فهمیدم چه شکوهی دارد ایستادن بروی  دو پا

آن لحظه که به زمین خوردم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 تیر1388ساعت 8:44  توسط محمد 

 

درگذرکاه زمانه خیمه شب بازی دهر   با همه تلخی وشیرینی خود میگذرد

   این فقط خاطره‌هاست كه چه شيرين وچه تلخ 

   دست ناخورده به جا مي‌ماند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 12:46  توسط محمد  | 

     من گمان میکردم                          دوستی چون سروی سرسبز

      چهار فصلش همه آراستگیست          من چه می دانستم

           هیبت باد زمستانی است                  من چه می دانستم

           

              سبزه پژمرد از بی آبی         سبزه یخ میزند از سردی دی

             من چه می دانستم                  دل هر کس دل نیست        

               قلب ها صیقلی از آهن و سنگ

                                                         قلب ها بی خبر از عاطفه اند 

        سخن از مهر تو و جور من نیست

                                                   سخن از متلاشی شدن دوستی  ست                                            

                و عبث بودن پندار سرورآور مهر...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 12:55  توسط مصطفی  | 

چشم های من

چندین سال پیش، دختری نابینا زندگی می کرد که به خاطر نابینا بودن از خویش متنفر بود.او از همه نفرت داشت الا نامزدش.روزی، دختر به پسر گفت که اگر روزی بتواند دنیا را ببیند ، آن روز ،روز ازدواجشان خواهد بود. تا این که سرانجام شانس به او روی آورد و شخصی حاضر شد تا یک جفت چشم به دختر اهدا کند. آن گاه بود که توانست همه چیز، از جمله نامزدش را ببیند. پسر شادمانه از دختر پرسید:آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده؟ دختر وقتی که دید پسر نابیناست، شوکه شد!بنابراین در پاسخ گفت:"متاسفم، نمی تونم باهات ازدواج کنم، آخه تو نابینایی ." پسر در حالی که به پهنای صورتش اشک می ریخت، سرش را پایین انداخت و از کنار تخت دختر دور شد.بعد رو به سوی دختر کرد وگفت:"بسیار خوب،فقط ازت خواهش می کنم مراقب چشمان من باشی."  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 10:15  توسط محمد  | 

نگین خانم اول ممنوونیم که به وبلاگمون سر زدی

راستش این اسم شاید بی معنا باشه ولی واسه منو محمد خیلی  با

حال بود    میدونی اگه بخوام معنیشو بگو  شاید که نه ۱۰۰ در صد  دیگه

وبلاگ حال نمیده   راستی اگه اسم جالبی به نظرت هست خوشحال می شیم که بگیییی  ممممممنننننننوووووونن

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 تیر1388ساعت 22:51  توسط مصطفی  | 

شکلک های یاهو مسنجر از دید شاعران ایرانی

FunPatogh.Com Community For Persians

ز جان شيرينتري اي چشمهي نوش
سزد گر گيرمت چون جان در آغوش
نظامي


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت 18:5  توسط محمد  | 

من نمی دانم

و همین درد مرا سخت می­آزارد

که چرا انسان، این دانا، این پیغمبر در تکاپوهایش

چیزی از معجزا آن سوتر ره نبرده است 

  به اعجاز محبت!

چه دلیلی دارد؟     چه دلیلی دارد؟

که هنوز مهربانی را نشناخته است؟

 و نمی­داند در یک لبخند چه شگفتی­هایی پنهان است!

من بر آنم که در این دنیا خوب بودن- به خدا سهل­ترین کار است

ونمی­دانم که چرا انسان، تا این حد با خوبی بیگانه است؟

و همین درد مرا سخت آزرده است.

+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت 16:46  توسط محمد  | 


لا لا لا لا نخواب سودی نداره           همون بهتر که بشماری ستاره

همون بهتر که چشمات وا بمو       که ماه غصه اش نشه تنها بیداره

 

سلام دوستان یه وقتایی ادما خیلی دلشون میگیره اما  جرعت بیانشو ندارن که بگن برای چی و از جیه که دلشون گرفته بنظر من تو اون لحظه بهترین کار اینه که بشینیو یه شعر باحال واسه دلت زمزمه کنی من که اینجوری خیلی سبک می شم  

راستی منو محمدم دیگه فارغ شدیم منظورم توو درسه

+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت 13:29  توسط مصطفی  | 

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود ، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکویت نیز خرید.

او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

در کنار او یک بسته بیسکویت بود و در کنارش مردی نشسته بود و داشت روزنامه می خواند.

وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت ، متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.

پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شاید اشتباه کرده باشد.»

 

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکویت برمی داشت ، آن مرد هم همین کار را می کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد.

وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود ، پیش خود فکر کرد:

«حالا ببینم این مرد بی ادب چه کار خواهد کرد؟»

مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد.

این دیگه خیلی پررویی می خواست!

او حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست ، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.

وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست ، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساکش قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکویتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد!!

از خودش

بدش آمد . . .

یادش رفته بود که

بیسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بیسکویتهایش را با او تقسیم کرده بود ، بدون آنکه عصبانی و برآشفته شده باشد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 11:14  توسط محمد  | 

 

اگه تیپ بزنیم بریم سره کار

میگن:ببینم با کی قرار داری؟

اگه لباسهای معمولی بپوشیم

مگن:تو اصلا سلیقه نداری

اگه زیاد بگیم دوست دارم

میگن باز چه نقشه ای تو سرته

اگه نگی دوست دارم

میگن پای کسه دگه ای وسطه

اگه زیاد بهشون زنگ بزنیم میگن به من اعتماد نداری

اگه زنگ نزنیم

میگن انگار سرت خیلیشلوغه

اگه تو خونه زیادبخندیم

میگن دیوونه شدی

اگه کم بخندیم

میگن زهرمار

اگه شام بخواهیم

میگن فقط فکر شکمشه

اگه شام نخواهیم

میگن ذلیل مرده شام با کی کوفت کردی

خانم ها مثل رادیو هستند:

هرچه میخواهند میگویند ولی هر چه بگویی نمیشنوند

خانم ها مثل شبکه اینترنت هستند:

از هر موضوعی یک فایل اطلاعاتی دارند

خانم ها مثل چسب دوقلو هستند:

اگه دستشان با گوشی مخلوط شددیگر باید سیم را برید

خان مها مثل موتور گازی هستند:

پرسر وصدا"کم سرعت"کم طاقت

خانم ها مثل رعد وبرق هستند:

اول برق چشماشون میرسه بعد رعد صداشون

خانم ها مثل لیمو شیرین هستند:

اول شیرین وبعد تلخ میشوند

خانم ها مثل موبایل هستند:

هر وقت کار مهمی داری در دسترس نیستند

خانم ها مثل گچ هستند:

اگر چند دقیقه مدارا کنیدآنچنان سخت میشوند که هیچ شکلی نمیگیرند

خام ها مثل فلزیاب هستند:

هر گاه از نزدیک طلا فروشی رد میشوند عکس العمل نشان وی دهند

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 11:7  توسط محمد  | 

20bar didamet.19 bar behet khandidam.18 bar be man akhm kardi.17 bar az dastam khaste shodi.vali 16 bar dige say kardam va 15 jomle asheghune ra 14 bar be 13 zaban va 12 lahje va 11 ruz va ruzi 10 bar be komake 9 nafar be to goftam.ama to 8 bar ghahr kardi . 7 bar surateto az man bargardundi va man 6 bar barat mordam.5 bar ghorbunet raftam va 4 bar nazeto keshidam .to 3 bar naz kardi va 2 bar khandidi va junamo be lab resundi ta 1 bar begi dustam dariii !!

این مطلب را farinaz برام فرستاده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 22:44  توسط محمد  | 

مردی دیروقت، خسته و عصبانی از سر كار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید كه در انتظار او بود.

بابا ! یك سوال از شما بپرسم؟

بله حتماً. چه سوال؟

بابا شما برای هر ساعت كار چقدر پول می گیرید؟

مرد با عصبانیت پاسخ داد : « این به تو ربطی نداره. چرا چنین سوالی می پرسی؟ »

فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت كار چقدر پول می گیرید؟

اگر باید بدانی می گویم. 20 دلار.

پسر كوچك در حالی كه سرش پایین بود، آه كشید. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : « می شود لطفا 10 دلار به من قرض بدهید؟»

مرد بیشتر عصبانی شد و گفت :‌« اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود كه پولی برای خرید اسباب بازی از من بگیری، سریع به اتاقت برو و فكر كن كه چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز كار می كنم و برای چنین رفتارهای كودكانه ای وقت ندارم. »

پسر كوچك آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد.

بعد از حدود یك ساعت مرد آرامتر شد و فكر كرد كه شاید با پسر كوچكش خیلی خشن رفتار كرده است. شاید واقعا او به 10 دلار برای خرید چیزی نیاز داشته است. بخصوص اینكه خیلی كم پیش می آمد پسرك از پدرش پول درخواست كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

خواب هستی پسرم؟

نه پدر بیدارم.

من فكر كردم پاید با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولانی بود و ناراحتی هایم را سر تو خالی كردم. بیا این هم 10 دلاری كه خواسته بودی.

پسر كوچولو نشست خندید و فریاد زد : « متشكرم بابا » بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر چند اسكناس مچاله بیرون آورد.

مرد وقتی دید پسر كوچولو خودش هم پول داشته دوباره عصبانی شد و گفت :‌« با اینكه خودت پول داشتی چرا دوباره تقاضای پول كردی ؟ »

بعد به پدرش گفت : « برای اینكه پولم كافی نبود، ولی الان هست. حالا من 20 دلار دارم. آیا می توانم یك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ چون دوست دارم با شما شام بخورم ...

 
+ نوشته شده در  جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 13:23  توسط مصطفی  | 

اشتباه فرشتگان .

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .
پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...
حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 13:17  توسط مصطفی  | 

خدايا به من زندگي اي عطا كن كه از زيستنم پشيمان نباشم

و مرگي عطا كن كه از مردنم پشيمان نباشم و انسان همان گونه

مي ميرد كه زندگي كرده است . ( دكتر علي شريعتي )

+ نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388ساعت 14:11  توسط محمد  | 

الان رسیدیم خونه بعد از مسافرت ماه عسل و تو خونه جدید مستقر شدیم ..خیلی سرگرم کننده هست این که واسه ریچارد  آشپزی میکنم ..امروز میخوام یه جور کیک درست کنم که تو دستوراتش ذکر کرده که 12 تا تخم مرغ رو جدا کنین و بزنین ..ولی من کاسه به اندازه کافی  نداشتم واسه همین مجبور شدم 12 تا کاسه قرض بگیرم تا بنونم تخم مرغ ها رو توش بزنم

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388ساعت 14:8  توسط محمد 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم تمام شب برای

با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های

آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید ند با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی

ترین موج تمنای دلم گفتی: دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی و من تنها برای دیدن

زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم.

این بود آخرین حرفت و رفتی....!

+ نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388ساعت 0:14  توسط محمد 

یه مطلب در مورد دوروغای

 دختر خانووووما از دست ندید

ضرررررررررررررر  میکنیداااااا

 

ادامه مطب را ببینید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 0:19  توسط محمد  | 

در زیر ۴۰ کار مفید برای سلامتی آورده شده که انجام دادن آنها حداکثر ده دقیقه طول خواهند کشید ، فکر می‌کنم برای شروع یک زندگی سالم خوب باشد:

ادامه مطلب را بخونید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 0:8  توسط محمد  | 

**زندگي مثل دوچرخه سواري مي مونه ..واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در حركت باشي ….آلبرت انيشتين

—————————

**جرج آلن: اگر كسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با كلماتي كه ناگفته مي‌مانند، مي‌شكنند

—————————

**ميان انسان و شرافت رشته باريكي وجود دارد و اسم آن قول است . توماس براس


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 0:2  توسط محمد  |